خرید بک لینک

درباره سایت

رمان 5

امکانات وب

رمان6

الا:ممنونم سارا .بعداز کلاس به همراه سارا ازکلاس خارج شدیم .سارا:الیزابت میخوام ببرمت پیش دوستام ما یک گروه چهارنفره هستیم مطمئنم اونام از ورود تو درگروه خوشحال میشن .الا:ممنونم سارا خوشحالم میشم .سارا دست منو گرفت و باخودبه طرف یه میز ک دوپسر و یک دختر نشسته بودن برد .سارا:سلام بچه ها ببینین چه دوستی پیدا کردم .معرفی میکنم الیزابت .دختر:الیزابت خوش اومدی ب گروه ما ،من لوسی هستم .الا:ممنونم لوسی.سارا :اینا هم جیکوب و جین هستن .جیکوب:این خانم زیبا رو تا حالا اینجا ندیده بودم .جین:بچه ها یکی از دست جیکوب در رفته بوده .الا:با این حرف جین همه به خنده افتادیم ،وشروع کردیم درمورد کالج حرف زدن .جمع خوبی بود ،لوسی قیافه نازی داشت وخیلی شاد بود وجیکوب وجین هم پسرای خوبی بودن.جیکوب داشت درمورد دخترای دانشگاه حرف میزد منم باخودکاری ک دردست داشتم بازی میکردم ،یک لحظه خودکار ازدستم افتاد کمی دوتراز میز بلند شدم وطرف خودکار رفتم وقتی دستم رو بردم طرف خودکار پای کسی روی خودکار رفت ،صدای ریز شدن خودکار بلند شدن ،باعصبانیت بلند شدم ببینم کدوم آدم بی دقتی این کار رو کرده ،یعنی واقعاندید ک من نشستم و میخوام چیزی رو بردارم ،روبه روش ایستادم ولی فقط سینش میدیدم ،برا دیدن صورتش سرم رو بالا گرفتم ولی اولین چیزی ک توجه من رو جلب کرد چشماش بود.چشمانی ب رنگ آسمان ،چنان جذب چشماش شده بودم ک قدرت هیچ کاری رو نداشتم زبونم بند اومده بود فاصلمون خیلی کم بود ،احساس گرما میکردم .پسر:هی باتوام برو کنار میخوام رد شم .لا:باصداش به خودم اومدم و خودم رو کشیدم کنار ،اونم بایک نگاه خیره ازم دور شد .دوباره رفتم نشستم .سارا :خشکل بود ن.الا:چی خشکل بو.سارا:ادوارد رو میگم ،پسر مغروری هست فقط با گروهش میپره،دخترای اینجا همه عاشقشن ولی اون تا حالا ب کسی رو نداده.الا:اینا ب من مربوط نیس ،برام مهم نیس کیه.

+ نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 14:45 |

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 1:06

صفحه بندی