خرید بک لینک

درباره سایت

رمان 5

امکانات وب

باصدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ،وبعداز انجام کارهای بهداشتی و پوشیدن یک شلوار جین و پیرهن آستین بلندم ازاتاق بیرون رفتم ،مادرپشت میز بود ، صبح بخیر گفتم و نشستم .مادر:صبح بخیر الا امیدوارم امروز روز خوبی برات باشه چون داری به یک مرحله دیگه از زندگیت میری .الا:اوه مامان اینقد سخت نگیر امروزم مثل بقیه روزهاست.مادر:امیدوارم که به مشکل بر نخوری.الا:بعداز خوردن صبحانه سوار ماشینم شدم و به کالج رفتم ،ی خورده استرس داشتم جای تازه و ادمای تازه ،دختر پسرای زیادی دوبه دو یا چند نفری کنار هم مشغول صحبت بودن وبعضی از اونها به من نگاه میکردن و بعد دوباره مشغول دوستان میشدن .بعداز پیدا کردن کلاس وارد شدم نگاهابه سمت من برگشتن .سرم را پایین انداختم و اولین جای خالی ک نظرم را جلب کرد پرکردم .کنارم دختری ریز نقش با موهای قهوه ای و بلند بود،وقتی من را متوجه خودش دید لبخندی زد دوستش را مقابلم گرفت .دختر:سلام من سارا هستم از دیدنت خوشبختم .لا: الیزابت هستم از دیدنت خوشحالم .سارا:اوه چه اسم زیبایی ،امروز اولین روزی هست ک به کالج میای .الا:بله من خیلی وقت نیست که به این شهر اومدم و این باعث شد کارام طول بکشه .سارا :نگران نباش من خودم همه چیز اینجا را نشونت میدم

+ نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 9:54 |

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی