خرید بک لینک

درباره سایت

رمان 5

امکانات وب

الا:سرم را پایین انداختم و خودم کنار عموجیسون جا دادم ،دیگه کسی حرفی نزد و همه مشغول خوردن شدن انگار منتظر اومدن من بودن ،من و پدر مادر وبرادرم به همراه خانواده عمو تقریبا همه آخر هفته ها به این ویلا میایم ،عمو تنها برادروشریک کاری پدرم است ،رابطه خوبی با ما دارد،الکس و الینابچه های عمو هستند وهمسرش مریلا ،جک برادرم رابطه خوبی با الینا داردولی من برخلاف جک بنظرم الینا دنیای متفاوت از من دارد و مایل به صمیمی تر شدن با الینا نیستم .ولی عمو و زن عمو را خیلی دوست دارم .با تمام شدن غذا منو و الینا ظرف ها را به آشپز خانه بردیم .و ماریا جان شروع به شستن ظرفا کرد ،ماریا از وقتی کوچک بودم در منزل ما کار میکیرد زن میانسال و بسیار مهربانی است ،الینا:الیزابت وقتی نبودی منو جک و الکس قرار اسب سواری گذاشتم دوست داریم توام بیای .الا:ما تازه نهار خوردیم سنگین شدیم چطور اسب سواری کنیم .الینا:وای الا مگه چقد خوردیم تازه اگه الان نریم دیگه وقت نمیشه چون تا دوسه ساعت دیگه باید برگردیم .الا:باشه پس بریم.با نارضایتی کامل اونا راهمراهی کردم ،اسب سواری را دوست داشتم ولی درسکوت .به جک و الکس پیوستیم بعداز تعویض لباس هرکس سوار اسب خودش شد و اسب سواری را شروع کردیم سورن اسب من کاملا به رنگ مشکی بود و چشم هر بیننده ای رو خیره خودش میکرد ،این اسب هدیه تولدمه ک پدرم سال گذشته بهم هدیه داد.بعد از تقریبایک ساعت اسب سواری بادیگارد پدرم اومد و از ما خواست ک هرچه سریع تر به ویلا برگردیم ،مثل اینکه پدرم کاری براش پیش اومده بود

+ نوشته شده توسط آوا در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 11:14 |

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی