جک :الیزابت .....الیزابت ....بیا اینجا میخوایم غذا بخوریم ،دل بکن از این ساحل خیلی وقت ک اونجایی زودباش... الیزابت:باشه جک اومدم مچکرم .باصدای جک به زور از ساحل دل کندم و بلند شدم ک پیش بقیه برم،از جمع شلوغ زیاد راضی نبودم ولی چاره ای هم نبودمیدونستم ک اگه نرم مامان حتماعصبانی میشه .همش میگه بایدتو جمع باشی خوب نیس گوشه گیری ،ولی من تنها بودن را بیشتر دوست دارم ،مخصوصا وقتی در جمع کسی مثل الکس است،الکس پسرعموم دوسالی از من بزرگ تر است و خودش رو عاشق من نشون میده اما من دوست دارم به کالج بروم وقت عشق و عاشقی و دوست پسر ندارم ،من ترجیع میدم همون پسر عمو و دوست ساده باشه.کم کم ب ویلا نزدیک شدم ،ی ویلای بزرگ با نمای سفیدوحیاطی پراز گل های رز سفید و قرمزوقتی وارد ویلا شدم صدای الکس منو متوجه خودش کرد.الکس:اوه الیزابت کجا بودی ؟مثل اینکه از بودن کنار ما چندان راضی نیستی.جک:مارا رو باخودت یکی نکن الکس، الا فقط درکنار تو بودن رو دوست نداره با ما مشکلی نداره .مادر:جک .....این چ حرفی است الا بخاطر اینکه ساحل رو دوست داره رفت کنار ساحل .الا:من معذرت میخوام قصد بدی نداشتم فقط خواستم کمی تنها باشم همین .عمو:مشکلی نداره دخترم بیا اینجا کنار من بشین نهارت را بخور
برچسب:
نویسنده: حسین صفری