خرید بک لینک

درباره سایت

رمان 5

امکانات وب

ترس بدی وجودم را فرا گرفته بود و هر لحظه چشمای گرگ سفید جلوی چشمانم بود.تا شب در اتاق ماندم .نزدیک ساعت نه ماریا برای شام صدایم زد .بعداز تعویض لباس به طبقه پایین سالن غذا خوری رفتم .مادروپدروجک پشت میزبودن.مادر:الیزابت توچقدرمیخوابی؟از فردا چطور میخوای به کالج بروی بااین وضعیت. جک:وای خدا الاکوچولومیخواد به کالج بره.الا:جک من هجده سالم هست چطور میگی کوچولو؟.پدر:بله جک الا دیگه بزرگ شده درست نیس بگی کوچولو،الا از فردا می تونی دوستای زیادی پیدا کنی ،تو این مدت که به این شهر اومدیم تو هنوز دوستی پیدا نکردی .جک:من شنیدم اینجا با تازه وارد ها خوب برخورد نمیکنن مواظب باش الا،کاری به کسی نداشته باشه الا:باشه.بعداز خوردن شام دوباره به اتاقم رفتم ،با یادآوری دوباره کالج لبخند روی لبانم نشست ،انتظار داشتم فردا برایم روز فوق العاده ی باشدولی میدانستم چون دوستی ندارم ممکنه کمی هم سخت باشد .بعداز شانه زدن موهای مشکیم که تا نزدیکای گودی کمرم بود و پوشیدن لباس خواب به تخت رفتم وبه امیدفردایی بهتر خوابیدم ... .

+ نوشته شده توسط آوا در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 14:38 |

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی