به ویلا برگشتیم و بعد از جمع کردن وسایل و خداحافظی به خانه برگشتیم ،مستقیم به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت انداختم ،طولی نکشید که به خواب رفتم ،داشتم تو یه جنگل سرسبز قدم میزدم نمیدونستم کجاست برام آشنا نبود ترس تمام وجودم را فراگرفته بوددنبال کسی میکشتم که بپرسم کجا هستم جلوتررفتم یه درخت بزرگ جلوم بود که نورانی های ازش بیرون زده بود خیره به درخت بودم و متوجه اطرافم نبودم متوجه صدای پاشدم که داشت هرلحظه به من نزدیک و نزدیک تر میشد و صدایی حیوانی شبیه به گرگ ولی زیاد مطمئن نبودم که واقعا صدای گرگ بوده یا چیزای دیگری از خدا میخواستم من اشتباه کرده باشم و یک گرگ پشت سر من نباشه ،ازترس جرائت برگشتن نداشتم همونجا خیره به درخت و بدون هیچ حرکتی منتظرمانده بودم.ناگهان صدا قطع شد ومن برگشتم ،چیزی که میدیدم دور از تصور بود گرگ سفیدخیلی بزرگی خیره به من وبی حرکت ایستاده بود تا حالا همچین گرگی ندیده بودم،چشمای به رنگ آسمان داشت که ناخودآگاه جذبش شدم انگاربا چشماش باهام حرف میزد اینقد خیره به زیبایی گرگ شده بود که از یاد برده بودم یک گرگ مقابلم ایستاده ومن مثل بره ای گرفتار شدم .بایاداوری موقعیتم جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم .برام عجیب بود که همه این ها فقط خواب بوده بنظرم زیادی واقعی میامد
+ نوشته شده توسط آوا در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ و ساعت
12:20 |
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
تاريخ: شنبه
29 مهر
1396 ساعت: 12:42