الا: بعداز چند دقیقه نشستن پیش بقیه بچه ها خداحافظی کردم وسمت ماشینم رفتم و سوار شدم قبل از حرکت متوجه تصویر در آینه شدم ،بازم همون چهره و همون چشما.حتی دراین فاصله جذب چشماش میشدم .سعی کردم افکارم رو کنار بذارم و اونجا رو ترک کنم ،از خودم بدم میآمد ،من نباید با دیدن ی قیافه جدید از خودم بی خود بشم .در راه همش حس میکرد کسی دنبالم هست ولی چیزی نمیدیدم .وقتی رسیدم ب خونه به اتاقم رفتم ،بعداز تعویض لباس رو تختم نشستم .اون چشمارو نمی تونستم فراموش کنم .چقدر چشماش شبیه خوابی ک دیده بودم بود
+ نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 22:6 |
برچسب:
نویسنده: حسین صفری