رمان6
الا:ممنونم سارا .بعداز کلاس به همراه سارا ازکلاس خارج شدیم .سارا:الیزابت میخوام ببرمت پیش دوستام ما یک گروه چهارنفره هستیم مطمئنم اونام از ورود تو درگروه خوشحال میشن .الا:ممنونم سارا خوشحالم میشم .سارا دست منو گرفت و باخودبه طرف یه میز ک
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
رمان7
الا: بعداز چند دقیقه نشستن پیش بقیه بچه ها خداحافظی کردم وسمت ماشینم رفتم و سوار شدم قبل از حرکت متوجه تصویر در آینه شدم ،بازم همون چهره و همون چشما.حتی دراین فاصله جذب چشماش میشدم .سعی کردم افکارم رو کنار بذارم و اونجا رو ترک کنم ،از
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری